تبليغاتX
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو

                                                    

  در آن پر شور لحظه .....

دل من با چه اصراري ترا خواست،

و من ميدانم چرا خواست،

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده

كه نامش عمر و دنياست ،

اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .

 مهدي اخوان ثالث

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط مارال | |

 

اااااا... نکن این کارو زشته!!!!!

دالی !

اذیتش نکن گناه داره!!!!

 

 

 

 

 

 

 

به خودت بخند!

نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 1:4 قبل از ظهر توسط مارال | |

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟‌
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
*****

( كوچه – فريدون مشيرى)

با تشکر از یانگوم جونجواهری در قصر حتما یه سر به وبلاگ قشنگش بزنید.

بدرود

نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط مارال | |
سلام.

اميدوارم خوب باشين.

وقتي تو وبلاگ ها چرخ مي زدم ، بعضي ها عشق را دردسر و بعضي ها يه موهبت معرفي كرده بودن.

نظر شماها چيه. بالاخره تلخ يا شيرين؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط مارال | |